منوچهر خان حكيم

127

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

و گفت : اى بىدولت ! اين‌همه بىادبى كه كرده بودى ، بس نبود كه قرق پدر مرا بريده‌اى و آهويى مشك‌افكن را چنين نابود كرده‌اى ؟ پدرم مرا فرستاده بود كه سر پرغرور تو را از ملك بدن جدا كنم . الحال واجب شده كه مانند اين آهوان تو را به خون آغشته سازم . اين بگفت و شمشيرى چون تختهء دكان عصّارى از غلاف كشيد و هى بر محمد زد كه : بگير از دست من ، كه محمد دلاور سر دست او را با تيغ در روى هوا گرفت و شمشير را جبرا و قهرا از دست او كشيده نهيب به وى داد كه چاشنى تيغ خود را بچش . دال ، سپر در سر كشيد . محمد زير بغل او را خالى ديد چنان شمشير به زير بغل او زد كه مانند خيار تر به دو نيم شد و لشكرش از جاى درآمدند . محمد هى بر لشكر خود زد كه دليران محمد از جاى درآمدند و مغلوبه در پيوست . آخر الامر ، لشكر صلصال تاب صدمهء مبارزان محمد نداشتند ، آنگه روى به گريز نهادند . [ رفتن محمد شيرزاد به بارگاه هالوت شاه ] القصّه ، هالوت شاه ، محمد را به اعزاز تمام‌تر داخل بارگاه خود نمود . اما چون محمد داخل بارگاه هالوت شد در پايهء تخت هالوت نظر كرد ، گبر قوى هيكلى را ديد كه بر فراز صندلى قرار گرفته است و پاى چپ به بالاى راست انداخته كه او را بهرام سالار مىگفتند . محمد متوجّه به جانب او شد . تا رسيدن ، نهيب به وى داد كه : از بالاى صندلى برخيز . بهرام روى به جانب محمد كرد و گفت : اى خيره‌سر ! تو در اين‌بارگاه از من زبون‌ترى را نديده‌اى كه مرا برمىخيزانى ؟ برو به حدّ خود باش ! محمد گفت : به سر اسكندر قسم كه من تو را از همه دليرتر ديده‌ام و تو را برمىخيزانم . بهرام دست به خنجر نموده و حوالهء محمد نمود . محمد شيرزاد پيشدستى نموده چنان مشتى بر كلّهء او زد كه هر مغزى را كه اوستاد قدرت در كاسهء سر او جا داده بود ، از فوّارهء دماغش همه به خاكدان دهر فروريخت . بهرام از تخت سرنگون شده ، جان را به مالك دوزخ سپرد . پس محمّد بر جاى او قرار گرفت ، سه گره در ميان دو ابروى خود آورد . حضّار مجلس چون اين شجاعت او را ديدند ، همه سرها را در پيش افكندند و سكوت اختيار كردند . هالوت